سيد محمد باقر برقعى

3124

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بندهء بستر آلوده هر ناكس و كس * با چه‌رو باز به كاشانهء ما آمده‌اى ؟ كودكان را ز تو جز نام « پدر » بهره چه بود * دور شو دور كه اين ره به خطا آمده‌اى * * دور شو نيمه ره عمر مرا بازگذار * دور شو خانهء ما را پس از اين بامى نيست آن كه زندانى زندان هوسهاى تو بود * بند بگسست و در انديشه بدنامى نيست هديه اينجا كنار دفتر من پيش جام مى * تقويم كهنه‌ايست كه گوياى زندگىست تقويم كهنه‌ايست كه ايّام رفته را * آرد به ياد من به زبانى كه گنگ نيست * * اين يادگار يك شب شيرين و شهدزاست * اين قصّهء نهفتهء عشق است و سرگذشت اين هديهء شبيست كه او بود و چند شمع * آن شب بهار عمر من از بيست مىگذشت * * همراه يك شكوفه كه رنگ شراره داشت * آن را به من سپرد و سپس خنده كرد و گفت « اين سرخ‌گل نشانهء عمر وفاى توست * وين يك » سكوت كرد و كلامش به هم نهفت * * ديدم به روى پايه‌اى از سنگ سرخ رنگ * بر لوحهاى كوچكى ايّام نقش بود هر روز و ماه و سال كه يك قرن راه داشت * با يك اشاره‌اى سرانگشت رخ نمود * * بوسيدمش به گرمى و گفتم اميد من * آن شعلهء غم است كه با جانم آشناست وين هستى من است كه همراه ياد توست * آينده‌ام ز هرچه بجز مهر تو جداست * * گرداند لوح را و به سى سال بعد رفت * آنگاه گفت آنچه كه هرگز نگفته بود « آن دم من و تو خنده به ايّام مىزنيم » * آن روز نيز نغمهء عشق است و عطر عود * * اينك سه سال ز آن شب پرشور بگذرد * او خسته از من و من از ايّام خسته‌ام بر گور عمر خيره به چشمان بىقرار * راه خيال شادى و افسانه بسته‌ام